تبليغاتX
بارجلون - بررسي شبهه ازدواج ام كلثوم با عمر (2)

محور ششم : خشونت ذاتي و اخلاق تند عمر :

يكي از خصلت‌هاي معروف عمر بن الخطاب كه تمامي مسلمين بر آن اتفاق و اجماع دارند ، اخلاق تند و رفتار بد او با مردم و به خصوص با خانواده‌اش است . موارد بسياري در باره ترش رويي و اخلاق ناسازگار عمر با مردم نقل شده است كه ما فقط به چند مورد اشاره خواهيم كرد .

ابن تيميه حراني مي‌نويسد :

وقد تكلموا مع الصديق في ولاية عمر وقالوا ماذا تقول لربك وقد وليت علينا فظا غليظا .

منهاج السنة ، ج6 ، ص155 ، الناشر : مؤسسة قرطبة ، الطبعة الأولى ، 1406، تحقيق : د. محمد رشاد سالم عدد الأجزاء : 8 .

صحابه با ابوبكر در باره جانشيني عمر با او صحبت كردند و گفتند : چرا يك فرد خشن و غير صالح را بر خلافت گزيده اى و بر مردم تحميل كردى ؟ فردا جواب خدا را چه خواهى داد ؟

و در جاي ديگر مي‌نويسد :

لما استخلفه أبو بكر كره خلافته طائفة حتى قال طلحة ماذا تقول لربك إذا وليت علينا فظا غليظا .

همان ، ج7 ، ص 461 .

زماني كه ابوبكر عمر را به جانشيني انتخاب كرد ، برخي از اين انتخاب ناراحت شدند ، طلحه گفت : جواب خدا را چه خواهى داد هنگامي كه به ملاقات او بروي از بابت اين‌كه فردي خشن و بد اخلاق را بر ما مسلط كردي ؟

و نيز شاه ولي الله دهلوي ناصبي در مقصد أول از فصل چهارم كتاب ازالة الخفاء مي‌نويسد :

وأخرج أبو بكر بن أبي شيبة عن زيد بن الحارث ، أن أبا بكر حين حضره الموت أرسل إلى عمر يستخلفه فقال الناس : تستخلف علينا فظا غليظا ولو قد ولينا كان أفظ وأغلظ فما تقول لربك إذا لقيته .

ابن أبي شيبه از زيد بن حارث نقل كرده است كه : وقتي در حال احتضار قرار گرفت ، كسي را به دنبال عمر فرستاد تا او را جانشيني خود كند ، مردم گفتند : كسي را بر ما مسلط مي‌كني كه خشن و بد اخلاق است ، جواب خدا را چه خواهي داد هنگامي كه او را ملاقات كني از بابت اين كه شخص بد اخلاق و خشني مثل عمر را بر ما مسلط مي‌كني .

تمامي اصحاب رسول خدا ؛ اعم از مهاجرين و انصار به انتخاب عمر اعتراض كردند و عمده دليل آن‌ها نيز خشونت ذاتي و اخلاق تند عمر بوده است . روايت در اين باب آن‌قدر زياد است كه از حد تواتر نيز گذشته است . ما اين دو روايت از زبان ابن تيميه و شاه ولي الله نقل كرديم به اين خاطر بود كه اهل سنت و به خصوص وهابيت ، سخن آن دو را از سخن پيامبر نيز بالاتر مي‌دانند و لذا نمي‌توانند از اين بابت ايرادي بگيرند .

حتي در زمان خلافت عمر ، بسياري از صحابه مي‌آمدند و به از بابت اخلاق تند و آزار و اذيتي كه نسبت به مردم روا مي‌داشت اعتراض مي‌كردند . مسلم نيشابوري در صحيحش مي‌نويسد كه أبي بن كعب خطاب به عمر گفت :

يَا ابْنَ الْخَطَّابِ فَلَا تَكُونَنَّ عَذَابًا عَلَى أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ .

صحيح مسلم ، ج 6 ، ص179، كتاب الآداب، باب الاستيذان .

اي پسر خطاب ! بر اصحاب رسول خدا عذاب نباش .

اين نشان مي‌دهد كه صحابه رسول خدا از اخلاق تند عمر و از بد اخلاقي‌هاي او در امان نبودند و اين نوع رفتار عمر ، مردم را به ستوه آورده بوده كه كساني همچون أبي بن كعب مي‌آيند و به عمر اين مسأله را متذكر مي‌شوند . از اين‌ها كه بگذريم ، مهم اخلاق و رفتار عمر با خانواده اش است كه همين اخلاق ، او را در بسياري از خواستگاري‌ها با شكست مواجه كرده است . ما به چند نمونه اشاره مي‌كنيم .

طبري و ابن أثير ، دو تاريخ نويس معروف اهل سنت مي‌نويسند :

وخطب أم كلثوم ابنة أبي بكر الصديق إلى عائشة فقالت أم كلثوم : لا حاجة لي فيه إنه خشن العيش شديد على النساء . فأرسلت عائشة إلى عمرو ابن العاص فقال : أنا أكفيك . فأتى عمر فقال : بلغني خبر أعيذك بالله منه . قال : ما هو ؟ قال : خطبت أم كلثوم بنت أبي بكر . قال : نعم ، أفرغبت بي عنها أم رغبت بها عني ؟ قال : ولا واحدة ولكنها حدثة نشأت تحت كنف أمير المؤمنين في ليني ورفق ، وفيك غلظة ، ونحن نهابك وما نقدر أن نردك عن خلق من أخلاقك فكيف بها .

الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 3 ، ص 54 – 55 و تاريخ الطبري ، ج 3 ، ص 270 .

عمر بن خطاب ابتدا به خواستگارى ام كلثوم دختر ابوبكر رفت ، عايشه اين پيشنهاد را با خواهرش مطرح كرد . در پاسخ گفت : مرا با او كارى نيست . عايشه گفت : آيا اميرالمؤمنين را نمى خواهى ؟ گفت : آرى نمى خواهم ، او در زندگى سخت و خشن و با زنان تندخو و بد رفتار است . عايشه كسى را نزد عمرو عاص فرستاد و ماجرا را براي او بازگو كرد . عمرو عاص گفت : من ماجرا را درست مى كنم ، آن گاه نزد عمر رفت و گفت : اى امير مؤمنان خبرى شنيده ام كه خدا كند درست نباشد ، عمر گفت : چيست ؟ گفت : ام كلثوم دختر ابوبكر را خواستگاري كرده‌اي ؟ گفت : بله ، مرا براى او نمى‌پسندى يا او را براى من نمى‌پسندى ؟ گفت : هيچكدام ، ولى او نوسال است و در سايه ام المؤمنين عايشه با ملايمت و مدارا بزرگ شده و تو تندخويى و ما از تو مى ترسيم و نمى توانيم هيچيك از عادات تو را بگردانيم ... و من بهتر از او را به تو نشان مى دهم : ام كلثوم دختر على بن ابيطالب را...»

اخلاق بد عمر آن قدر معروف بوده است كه حتي دختران خردسال از آن آگاه بوده اند .

و جالب اين است كه عمر سخن عمروعاص را مي‌پذيرد تا مبادا با اخلاق بد خود روح ابوبكر را آزرده باشد ؛ اما به خود جرأت مي‌دهد كه به پيشنهاد عمروعاص ناصبي به خواستگاري دختر رسول خدا برود . آيا رعايت حق ابوبكر لازم ؛ اما رعايت حق رسول خدا لازم نيست ؟  اين نشان مي‌دهد كه هدف عمروعاص نيز از اين پشنهاد اذيت و‌ آزار ذريه رسول خدا بوده است و گرنه با توجه به علمي كه از اخلاق عمر داشت ، نبايد اين پشنهاد را مي‌كرد . عمرو عاص تندخويى و درشتى را بر دختر ابوبكر و آزار و اذيت او را روا نمى داند ، امّا تندخويى و اذيت و آزار را بر ذريه رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) روا مى داند و عمر نيز اين پشنهاد را مي‌پذيرد !

همچنين مقريزي از علماي اهل سنت داستان خواستگاري از دختر ابوبكر را اين‌گونه نقل مي‌كند كه بعد از خواستگاري ، مغيرة بن شعبه به ديدار عايشه رفت ، او را غمگين و ناراحت ديد ، از او علت ناراحتي او را پرسيد ، عايشه گفت : عمر از ام كلثوم خواستگاري كرده ، او دختر خردسالي است و من اميد زندگي بهتر از زندگي با عمر براي او دارم . مغيره از خانه عايشه بيرون آمد و نزد عمر رفت و به او گفت :

إلا إنك يا أمير المؤمنين رجل شديد الخلق على أهلك ، وهذه صبية حديثة السن، فلا تزال تنكر عليها الشئ فتضربها ، فتصيح ، فيغمك ذلك ، وتتألم له عائشة ...

إمتاع الاسماع، المقريزي، جلد: 6، ص207.

تو اي امير المؤمنين ، مردي سخت‌گير و بد اخلاق نسبت به خانواده‌ات هستي و ام كثوم دختر خردسالي است ، مي‌ترسم به زور چيزي از او بخواهي و او اطاعت نكند و تو او را كتك بزني و او داد و فرياد و تو را ناراحت كند و عايشه نيز از اين عمل غمگين شود ...

عمر با شنيدن سخنان مغيره ، سخن او را تأييد و دست از خواستگاري برداشت . اين نشان مي دهد كه حتي كساني همچون عمروعاص و مغيرة بن شعبه كه از مشاورين و معاونين نزديك عمر به حساب مي‌آمدند ، از اخلاق بد و ناسازگار او با خانواده و اطرافيانش آگاه بوده‌اند و عمروعاص با هدف آزار و اذيت خاندان رسول خدا و دشمني ديرينه‌اي كه با آن حضرت داشتند ، اين پشنهاد را مطرح كرده‌ است .

ابن عبد البر نيز مي‌نويسد :

خطب عمر بن الخطاب أم كلثوم بنت أبي بكر إلى عائشة فأطمعته وقالت أين المذهب بها عنك فلما ذهبت قالت الجارية تزوجيني عمر وقد عرفت غيرته وخشونة عيشه والله لئن فعلت لأخرجن إلى قبر رسول الله صلى الله عليه وسلم ولأصيحن به .

الاستيعاب ، ابن عبد البر ، ج 4 ، ص 1807 .

عمر ، ام كلثوم دختر ابوبكر را از عايشه خواستگاري كرد ، عايشه او را اميدوار كرد و به ام كلثوم گفت ، رأي تو در اين باره چيست ؟ ام كلثوم گفت : تو را مرا به ازدواج عمر در مي‌آوري ؛ در حالي كه مي‌داني كه او در زندگي چه قدر سخت‌گير و خشن است ؛ به خدا اگر اين كار را انجام دهي ، من به سوي قبر رسول خدا مي روم و در نزد آن حضرت فرياد خواهم زد .

همچنين طبري و ابن أثير مي‌نويسند :

وخطب أم أبان بنت عتبة بن ربيعة فكرهته وقالت يغلق بابه ويمنع خيره ويدخل عابسا ويخرج عابسا .

تاريخ الطبري ، ج 3 ، ص 270 و الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 3 ، ص 55 .

عمربن خطاب از «ام ابان بنت عتبه» خواستگارى كرد آن دختر نمى پذيرفت و مى گفت : درش را مى بندد ، خيرش به كسى نمى رسد ، عبوس مى آيد و عبوس مى رود .

با اين وضعيت اخلاقي عمر ، چگونه ممكن است امير المؤمنين عليه السلام دخترش را به چنين فرد خشن و بد اخلاق بدهد و با تن دادن به اين ازدواج اسباب آزار و اذيت روح نبي مكرم اسلام و حضرت زهرا سلام الله عليها را فراهم كند ؟

محور هفتم : علي عليه السلام عمر را دروغگو ، خيانت كار و ... مي‌داند :

مسلم نيشابوري به نقل از عمر بن الخطاب مي‌نويسند كه وي خطاب به امام علي عليه السلام و عمويش عباس گفت :

ثُمَّ تُوُفِّيَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَوَلِيُّ أَبِي بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِي كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا .

صحيح مسلم ، ج5 ، ص152 ، كتاب الحدود ، باب حكم الفئ .

ابوبكر از دنيا رفت و من بعد از او خليفه پيامبر و ابوبكر شدم و شما ( علي عليه السلام و عباس ) مرا دروغگو ، گناه كار ، فريب‌كار و خيانت‌كار مي‌دانستيد .

اين اعتقاد واقعي امير المؤمنين عليه السلام نسبت به خليفه اول و دوم بوده است ؛ آيا امكان دارد كه شخص عاقل دختر نازنينش را به چنين فردي بدهد ؟ چه رسد به امير المؤمنين عليه السلام .

محور هشتم : ازدواج با تهديد و زورگويي

در كتاب‌هاي شيعه نيز رواياتي در اين باب وجود دارد ؛ اما با بررسي تك تك آن‌ها متوجه خواهيم شد كه اين روايات نه تنها روابط حسنه ميان حضرت امير عليه السلام با عمر بن خطاب را ثابت نمي كند ؛ بلكه نشانگر روابط زورمدارانه و رسيدن به اهداف از راه توسل به زور مي باشد .

مرحوم كليني رضوان الله تعالي عليه در كتاب كافي اين روايات را نقل مي‌كند :

1 . مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ لَمَّا خَطَبَ إِلَيْهِ قَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّهَا صَبِيَّةٌ قَالَ فَلَقِيَ الْعَبَّاسَ فَقَالَ لَهُ مَا لِي أَ بِي بَأْسٌ قَالَ وَ مَا ذَاكَ قَالَ خَطَبْتُ إِلَى ابْنِ أَخِيكَ فَرَدَّنِي أَمَا وَ اللَّهِ لَأُعَوِّرَنَّ زَمْزَمَ وَ لَا أَدَعُ لَكُمْ مَكْرُمَةً إِلَّا هَدَمْتُهَا وَ لَأُقِيمَنَّ عَلَيْهِ شَاهِدَيْنِ بِأَنَّهُ سَرَقَ وَ لَأَقْطَعَنَّ يَمِينَهُ فَأَتَاهُ الْعَبَّاسُ فَأَخْبَرَهُ وَ سَأَلَهُ أَنْ يَجْعَلَ الْأَمْرَ إِلَيْهِ فَجَعَلَهُ إِلَيْهِ .

هشام بن سالم از امام صادق عليه السلام نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود : زماني كه عمر بن الخطاب از ام كلثوم خواستگاري كرد ، امير المؤمنين به او فرمود : ام كلثوم خردسال است . امام صادق مي‌فرمايد : عمر با عباس ملاقات كرد و به او گفت : من چگونه ام ، آيا مشكلي دارم ؟ عباس گفت : تو را چه شده است ؟ عمر گفت : از برادر زاده‌ات دخترش را خواستگاري كردم ، دست رد بر سينه‌ام زد ، قسم به خدا چشمه زمزم را پر خواهم كرد ، هيچ كرامتي را براي شما نمي‌گذارم ؛ مگر اين كه آن را از بين ببرم ، دو شاهد بر مي‌انگيزم كه او سرقت كرده و دستش را قطع خواهم كرد . عباس به به نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد ، او را از ماجرا با خبر ساخت و از او درخواست كرد كه تصميم در اين باره را بر عهده او نهد ، حضرت امير نيز مسأله ازدواج را به عهده عباس گذاشت .

2 . عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ وَ حَمَّادٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) فِي تَزْوِيجِ أُمِّ كُلْثُومٍ فَقَالَ إِنَّ ذَلِكَ فَرْجٌ غُصِبْنَاه .

الكافي ، 5 ، 346 .

از امام صادق عليه السلام در باره ازدواج ام كلثوم سؤال كردند ، حضرت فرمود : او ناموسي است كه از ما غصب كرده‌اند .

3 . حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ وَ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ الْمُتَوَفَّى عَنْهَا زَوْجُهَا أَ تَعْتَدُّ فِي بَيْتِهَا أَوْ حَيْثُ شَاءَتْ قَالَ بَلْ حَيْثُ شَاءَتْ إِنَّ عَلِيّاً (عليه السلام) لَمَّا تُوُفِّيَ عُمَرُ أَتَى أُمَّ كُلْثُومٍ فَانْطَلَقَ بِهَا إِلَى بَيْتِه .

الكافي ، ج6 ، ص115

عبد الله بن سنان و معاوية بن عمار مي گويند :‌ از امام صادق عليه السلام در باره زني كه شوهرش مرد سؤال كردم كه در كجا عده نگه‌دارد ؟ حضرت فرمود : هر جا كه بخواهد مي‌تواند عده‌اش را نگه دارد . سپس فرمود : هنگامي كه عمر مُرد ، علي عليه السلام به نزد ام كلثوم آمد و دست او را گرفت و به خانه خويش برد .

4 . مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى وَ غَيْرُهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) عَنِ امْرَأَةٍ تُوُفِّيَ زَوْجُهَا أَيْنَ تَعْتَدُّ فِي بَيْتِ زَوْجِهَا تَعْتَدُّ أَوْ حَيْثُ شَاءَتْ قَالَ بَلَى حَيْثُ شَاءَتْ ثُمَّ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع لَمَّا مَاتَ عُمَرُ أَتَى أُمَّ كُلْثُومٍ فَأَخَذَ بِيَدِهَا فَانْطَلَقَ بِهَا إِلَى بَيْتِهِ .

الكافي ، ج6 ، ص115

سليمان بن خالد مي‌گويد : از امام صادق عليه السلام در باره زني كه شوهرش مرده سؤال كردم كه آيا در خانه شوهرش عده نگه دارد يا هر جا كه دلش خواست ؟ امام عليه السلام فرمود : هر جا كه دلش مي‌خواهد ، سپس فرمود : وقتي عمر از دنيا رفت ، امام علي عليه السلام دست ام كلثوم را گرفت و به خانه‌اش آورد .

اهل سنت هرگز به اين روايات استدلال نخواهند كرد ؛ زيرا با كنارهم قرار دادن اين روايات ، حتي بر فرض وقوع اين ازدواج ، هيچ خدمتي به حسن روابط بين امام علي عليه السلام و عمر بن الخطاب نمي‌كند ؛ بلكه سوء روابط را ثابت مي‌كند ؛ زيرا حد اكثر چيزي كه اين روايات ثابت مي‌كنند ، ازدواج با تهديد و ارعاب ؛ آن‌هم با دختر خردسالي بوده است كه نه خودش به اين ازدواج راضي بوده و نه پدرش .

آيا چنين ازدواجي مي‌تواند براي عمر بن خطاب فضيلت محسوب شود و آيا مي‌تواند دلالت بر صميميت و دوستي ميان خليفه دوم و امير المؤمنين داشته باشد ؟ از برخي از روايات اهل سنت نيز استفاده مي‌شود كه اين ازدواج بعد از تهديد‌ها و زورگويي‌هاي عمر اتفاق افتاده و شلاق عمر نقش اساسي در اين ازدواج داشته است .

طبراني و هيثمي مي‌نويسند : بعد از آن كه امام علي عليه السلام با عقيل ، عباس و امام حسن مشورت كرد ، عقيل مخالفت و به امام علي عليه السلام اعتراض كرد و گفت اگر اين كار را انجام دهي ، چنين و چنان مي‌شود . امام علي عليه السلام به عباس فرمود :

والله ما ذلك منه نصيحة ولكن درة عمر أحرجته إلى ما ترى .

معجم الكبير ، ج3 ، ص45 و مجمع الزوائد ، ج 4 ،‌ ص272 .

به خدا سوگند ! سخن او از روي خيرخواهي نبود ؛ بلكه تازيانه عمر او را به آن‌چه مي‌بيني واداشته است .

و ابن سعد مي‌نويسد كه وقتي امام علي عليه السلام خردسال بودن او را دليل بر رد خواستگاري عمر يادآوري كرد ، عمر گفت :

إنك والله ما بك ذلك. ولكن قد علمنا ما بك .

الطبقات الكبرى 8: 464.

به خدا سوگند ! عذر تو اين نيست ؛ ولي مي‌دانم كه هدف تو چيست !

و نيز هيثمي و طبراني نوشته‌اند كه وقتي عمر از مخالفت عقيل با خبر شد ، گفت : ويح عقيل ، سفيه أحمق .          مجمع الزوائد ، ج 4 ، ص272 و معجم الكبير للطبرانى ، ج 3 ، ص45.

واي بر عقيل ، او سفيه و احمق شده است

طبري در ذخائر العقبي مي‌نويسد :

خطب عمر إلى علي ابنته أم كلثوم فأقبل علي عليه وقال إنها صغيرة فقال عمر لا والله ما ذلك بك ولكن أردت منعي .

ذخائر العقبى، احمد بن عبد الله الطبري، ص 168_167.

عمر ، ام كلثوم را از امام علي عليه السلام خواستگاري كرد ، امام علي آمد و فرمود : او خردسال است ، عمر گفت : به خدا سوگند ، عذر تو اين نيست ؛ بلكه فقط مي‌خواهي مرا از اين امر بازداري !

اگر واقعاً قصد امير المؤمنين منع عمر بود و به اين ازدواج راضي نبود ، چرا عمر اين همه اصرار و تهديد مي‌كند ؟ آيا يك حاكم مسلمان حق دارد براي به دست آ‌وردن دختر مسلمان ؛ آن‌هم دختري كه هنوز به سن بلوغ شرعي نرسيده است ، دست به چنين تهديد‌هايي بزند ؟

البته در تاريخ نمونه‌هاي زيادي وجود دارد كه زورمداران و سردمداران با تأسي از عمر ، وقتي مي‌خواستند خانواده و بستگان رسول خدا را آزار و اذيت كنند ، پشنهاد ازدواج با دختران و نواده‌هاي پيامبر را مطرح مي‌كردند و اگر آن‌ها موافق نبودند ، با زور و تهديد اين كار را عملي مي‌كردند . نمونه بارز آن ازدواج زور مدارانه و ازدواج غاصبانه حجاج بن يوسف ثقفى با دختر « عبدالله بن جعفر بن ابيطالب » است كه به منظور توهين به خاندان رسول خدا مبادرت به غصب ناموس هاشمى كرد .

ابن جوزي مي‌نويسد :

وتزوج الحجاج ابنة عبدالله بن جعفر، فلما دخلت عليه نظر اليها وعبرتها تجود على خدها، فقال لها: بابى و امى، مم تبكين؟ فقالت: من شرف اتضع، ومن ضعة شرفت .

اخبار النساء ، ابن جوزى ، ص65 .

حجاج بن يوسف كه دختر عبدالله بن جعفر را به ازدواج خود درآورد ، چون بر او وارد شد ديد اشك بر گونه هايش جارى است . گفت : پدر و مادرم فدايت چرا گريانى ؟ گفت : از شرافتى كه خوار و حقير شد و از پستى كه بزرگى يافت .

و نيز ابن أبي طيفور در بلاغات النساء مي‌نويسد :

قال لما زفت ابنة عبد الله بن جعفر ( وكانت هاشمية جليلة ) إلى الحجاج بن يوسف ونظر إليها في تلك الليلة وعبرتها تجول في خديها فقال لها بأبي أنت وأمي مما تبكين قالت من شرف اتضع ومن ضعة شرفت .

بلاغات النساء ، ابن طيفور ، ص 110 .

وقتي دختر عبد الله جعفر را براي زفاف نزد حجاج بردند ، وقتي به او نگاه كرد ، ديد كه اشك‌هاي او بر گونه‌هايش جاري است . گفت : پدر و مادرم فدايت چرا گريانى ؟ گفت : از شرافتى كه خوار و حقير شد و از پستى كه بزرگى يافت .

آيا پس از آن همه ظلم و جنايتي كه حجاج بن يوسف در باره خاندان پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) و بنى هاشم انجام داده است ، مى توان به استناد اين ازدواج تجاهل كرد كه روابط حجاج بن يوسف با اهل بيت پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) دوستانه بوده و او مرتكب هيچ ظلم و جنايتى نسبت به آن ها نشده است ؟!

محور نهم : بررسي روايات اهل تسنن :

روايات زيادي از طريق اهل سنت در باره اين ازدواج وارد شده است كه تمامي اين روايات از نظر سندي مشكل دارند و نيز آن قدر با هم تعارض دارند كه هرگز قابل جمع نيستند . حضرت آيت الله ميلاني در كتاب « تزويج ام كلثوم من عمر » تمامي اين روايات را بررسي و رد كرده است . از آن‌جايي كه هدف ما بر خلاصه نويسي است‌ ، از بررسي باقي روايات خودادري مي‌كنيم و فقط يك روايت را كه بخاري در صحيحش نقل كرده ، بررسي خواهيم كرد كه اتفاقا تنها روايتي كه اهل سنت مي‌توانند ادعا كنند كه از نظر سندي مشكلي ندارد ، همين روايت است ؛ اما ما ثابت خواهيم كرد كه حتي همين روايت نيز نمي‌تواند اهل سنت را به مقصودشان برساند . بخاري مي‌نويسد :

حَدَّثَنَا عَبْدَانُ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ، أَخْبَرَنَا يُونُسُ، عَنِ ابْنِ شِهَاب [ زهري ]، قَالَ ثَعْلَبَةُ بْنُ أَبِي مَالِك إِنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ رضى الله عنه قَسَمَ مُرُوطًا بَيْنَ نِسَاء مِنْ نِسَاءِ الْمَدِينَةِ، فَبَقِيَ مِرْطٌ جَيِّدٌ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ مَنْ عِنْدَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَعْطِ هَذَا ابْنَةَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم الَّتِي عِنْدَكَ . يُرِيدُونَ أُمَّ كُلْثُوم بِنْتَ عَلِيّ. فَقَالَ عُمَرُ أُمُّ سَلِيط أَحَقُّ. وَأُمُّ سَلِيط مِنْ نِسَاءِ الأَنْصَارِ، مِمَّنْ بَايَعَ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم. قَالَ عُمَرُ فَإِنَّهَا كَانَتْ تَزْفِرُ لَنَا الْقِرَبَ يَوْمَ أُحُد. قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ تَزْفِرُ تَخِيطُ.

كتاب الجهاد والسير، ب 66 ، باب حَمْلِ النِّسَاءِ الْقِرَبَ إِلَى النَّاسِ فِي الْغَزْوِ ، ح2881 .

ثعلبة بن مالك مي‌گويد : عمر ، لباس يا روسري‌هايي را بين زنان مدينه تقسيم مي‌كرد ، يكي از لباس‌هاي ارزشمند باقي مانده بود ، گفتند اين سهم دختر پيامبر است كه نزد تو است . مقصود دختر علي (عليه السلام) بود . عمر گفت : ام سليط كه از زنان مدينه بود سزاوارتر است ؛ زيرا او در روز احد مشك‌هاي پاره را وسله مي‌زد و مي‌دوخت .

در سند اين روايت شهاب الدين زهري وجود دارد كه : زهري ، در خدمت گروه جعل حديث بني اميه :

اولاً : زهري از كساني است كه در دربار بني اميه ، عضو گروه جعل حديث بوده است ؛ چنانچه ابن عساكر ، از علماي بزرگ اهل سنت در كتاب تاريخ مدينه دمشق مي‌نويسد :

نا جعفر بن إبراهيم الجعفري قال كنت عند الزهري أسمع منه فإذا عجوز قد وقفت عليه فقالت يا جعفري لا تكتب عنه فإنه مال إلى بني أمية وأخذ جوائزهم فقلت من هذه قال أختي رقية خرفت قالت خرفت أنت كتمت فضائل آل محمد .

تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 42 ، ص 228

جعفر بن ابراهيم جعفرى مى گويد : در حال شنيدن حديث از زهري بودم ، ناگهان زن كهن سالى آمده و گفت : اى جعفرى از زهرى حديث نقل نكن . چون به بنى اميّه تمايل يافته و جوائزشان را دريافت كرده است ! گفتم : اين زن كيست ؟ زهرى گفت : خواهر من است و خرفت ـ ديوانه ـ شده  است . آن زن در پاسخ گفت: تو خرفت ـ ديوانه ـ شده اى ؛ زيرا كه فضائل آل محمد را كتمان و پنهان مى كنى!

ابن حجر در ترجمه اعمش مي‌گويد :

وحكى الحاكم عن ابن معين أنه قال أجود الأسانيد الأعمش عن إبراهيم عن علقمة عن عبد الله فقال له انسان الأعمش مثل الزهري فقال برئت من الأعمش أن يكون مثل الزهري الزهري يرى العرض والإجازة ويعمل لبني أمية والأعمش فقير صبور مجانب للسلطان ورع عالم بالقرآن .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 4 ، ص 197 .

حاكم ( نيشابوري) از ابن معين نقل كرده است كه : بهترين سند اين است كه اعمش از ابراهيم ، از علقمه و او از عبد الله نقل كند . شخصي از او سؤال كرد ‌: اعمش مثل زهري است ؟ ابن معين گفت : بيزازم از اين كه اعمش مثل زهري باشد ؛ چرا كه زهري دنبال مال دنيا و گرفتن جايزه بود و براي بني اميه كار مي‌كرد ؛ اما اعمش فقير و صبور بود و از فرمانروايان دوري مي‌كرد ، اهل ورع و عالم به قرآن بود .

و همچنين ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسد :

كان رحمه الله محتشما جليلا بزي الأجناد له صورة كبيرة في دولة بني أمية .

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 337 .

زهري ، داراي مال و ثروت زيادي بود و در حكومت بني اميه اسم و رسمي داشت .

وتوفي عبد الملك ، فلزمت ابنه الوليد ، ثم سليمان ، ثم عمر بن عبد العزيز ، ثم يزيد ، فاستقضى يزيد بن عبد الملك على قضائه الزهري و...

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 331 .

وقتي عبد الملك از دنيا رفت ، زهري ملازم و همراه پسرش وليد شد ، بعد از او با سليمان ، پس او با عمر بن عبد العزيز و بعد با يزيد بود . و در دوران يزيد بن عبد الملك منصب قضاوت را پذيرفت .

از طرفي علماي اهل سنت ؛ از جمله مزي و ذهبي از امام صادق عليه السلام نقل كرده‌اند كه آن حضرت فرمود :

هشام بن عباد ، قال : سمعت جعفر بن محمد ، يقول : الفقهاء أمناء الرسل ، فإذا رأيتم الفقهاء قد ركنوا إلى السلاطين فاتهموهم .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 5 ، ص 88 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 9 ، ص 92 .

هشام بن عباد مي‌گويد : از جعفر بن محمد (عليه السلام) شنيدم كه مي‌فرمود : فقهاء امانت‌داران پيامبرانند ؛ پس هر گاه آنان را ديديد كه به سلاطين تكيه كردند ( با آن‌ها ملازم شدند ) به آن ها بدبين شويد .

با اين‌حال ، چگونه مي‌شود به چنين شخصي كه در دربار دشمنان امير المؤمنين كارش جعل حديث بر ضد امير المؤمنين بوده است ، اعتماد كرد ؟

زهري ، كثير الإدراج است :

ثالثاً : از آن‌جايي كه زهري كثير الأندارج بوده ، مدرجات و اضافات او حتي از ديدگاه بزرگان اهل سنت نيز هيچ اعتباري ندارد ؛ يعني زهري از كساني است كه الفاظي را از پيش خود در احاديث پيامبر اضافه مي‌كرده است و كلام خود را با كلام پيامبر خلط مي‌كرده است وبا توجه به متن روايت ، ظاهرا جمله « يُرِيدُونَ أُمَّ كُلْثُوم بِنْتَ عَلِيّ » از اضافات زهري است و در اصل روايت نبوده است.

حسن بن سقاف از علماي اهل سنت در كتاب تناقضات الباني مي‌نويسد :

ثم إن الزهري كان يدرج ألفاظا في الأحاديث النبوية هي من فهمه أو تفسيره نبه على ذلك بعض الأئمة كالبخاري وربيعة شيخ الامام مالك ... وكم في الفتح وغيره من جمل وكلمات وعبارات نبه عليها الحفاظ أنها من مدرجات وزيادات الزهري والله الهادي .

تناقضات الألباني الواضحات ، حسن بن علي السقاف ، ج 3 ، ص 336 .

زهري ، الفاظي را در احاديث نبوي زياد مي‌كرد كه آن الفاظ فهم و يا تفسير خودش بوده است ؛ چنانچه بعضي از ائمه ؛ همانند بخاري ، ربيعة شيخ و امام مالك به آن اشاره كرده‌اند .

چه بسيار است در فتح الباري و ... جمله‌ها ، كلمات و عباراتي كه حافظان حديث اشاره كرده‌اند كه آن‌ها از زيادات زهري است .

همان طوري كه ابن حجر در فتح الباري موارد متعددي در باره مدرجات زهري در كتاب صحيح بخاري آورده كه ما به چند مورد اشاره مي‌كنيم :

1. تنبيه ) قوله «وبعض العوالي الخ» مدرج من كلام الزهري في حديث أنس بينه عبد الرزاق عن معمر عن الزهري ... فقال هو إما كلام البخاري أو أنس أو الزهري كما هو عادته .

فتح الباري ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 23 .

2 . قال الخطابي هذه الزيادة يشبه أن تكون من كلام الزهري وكانت عادته أن يصل بالحديث من كلامه ما يظهر له من معنى الشرح والبيان .

ج 5 ، ص 29 .

3 . ( قوله والعقب الخ ) بفتح العين المهملة وكسر القاف قوله وما نعلم أحدا من المهاجرات ارتدت بعد ايمانها هو كلام الزهري .

ج 5 ، ص 261 .

4 . ( قوله فهما على ذلك إلى اليوم ) هو كلام الزهري أي حين حدث بذلك .

ج 6 ، ص 141 .

5 . ( قوله وهي العوامر ) هو كلام الزهري أدرج في الخبر وقد بينه معمر في روايته عن الزهري فساق الحديث .

و نيز موارد بسياري ؛ از جمله : ج 6 ، ص 174 و ج 6 ، ص 249 و ج 7 ، ص 186 و ج 8 ، ص 87 و ج 9 ، ص 404 و ج 10 ، ص 78 و ج 10 ، ص 141 و ج 11 ، ص 507 و ج 12 ، ص 362 و ...

و همچنين نووي ، يكي ديگر از بزرگان اهل سنت در باره دو روايتي كه از رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در باره جهر و يا اخفات قرائت نماز پشت سر امام جماعت وارده شده ، مي‌نويسد :

( الشرح ) * هذان الحديثان رواهما أبو داود والترمذي وغيرهما وقال الترمذي هما حديثان حسنان وصحح البيهقي الحديث الأول وضعف الثاني حديث أبي هريرة وقال تفرد به عن أبي هريرة ابن أكيمة ، بضم الهمزة وفتح الكاف ، وهو مجهول قال وقوله فانتهى الناس عن القراءة مع رسول الله صلى الله عليه وسلم فيما جهر فيه هو من كلام الزهري وهو الراوي عن ابن أكيمة قاله محمد بن يحيى الذهلي والبخاري وأبو داود واستدلوا برواية الأوزاعي حين ميزه من الحديث وجعله من قول الزهري .

المجموع ، محيى الدين النووي ، ج 3 ، ص 363 .

اين دو حديث را ابوداود ، ترمذي و ديگران نقل كرده‌اند . ترمذي گفته است كه اين دو حديث حسن هستند . بيهقي ، حديث اول را تصحيح و حديث دوم را كه حديث ابو هريره از أبي اكيمه است تضعيف كرده است ؛ چرا كه أبي اكيمة مجهول است . و نيز بيهقي گفته است كه « فانتهى الناس عن القراءة مع رسول الله صلى الله عليه وسلم فيما جهر فيه » از كلام زهري است كه زهري روايت را از أبي اكيمه نقل كرده است . اين سخن را محمد بن يحيي الذهلي ، بخاري ، أبو داود گفته‌اند . و به روايت اوزاعي استدلال كرده‌اند ، هنگامي سخن زهري را از حديث جدا كرده‌اند و آن را كلام زهري قرار داده‌اند .

اين نشان مي‌دهد كه « مندرجات » زهري از ديدگاه اهل سنت ارزشي ندارد و الا بيهقي يكي از دلايل ضعف حديث أبي هريره را اندارج زهري نمي‌دانست .

زهري از مدلسين بوده است :

رابعاً : زهري از مدلسين بوده است ؛ چنانچه ابن حجر عسقلاني در كتاب « تعريف اهل التقديس بمراتب الموصوفين بالتدليس » ، ص109 ، شماره 102/36 ، زهري را در مرتبه سوم از مدلسين قرار داده و در تعريف اين مرتبه از مدلسين گفته است :

الثالثة : من أكثر من التدليس فلم يحتج الأئمة من أحاديثهم إلا بما صرحوا فيه بالسماع ، ومنهم من رد حديثهم مطلقا .

از طرف ديگر علماي اهل سنت تدليس و مدلسين تقبيح كرده و تدليس را برادر كذب دانسته‌اند ؛ چنانچه خطيب بغدادي در الكفاية في علم الرواية از قول شعبة بن حجاج مي‌نويسد :

عن الشافعي ، قال: «قال شعبة بن الحجاج: التدليس أخو الكذب... وقال غندر: سمعت شعبة يقول : التدليس في الحديث أشد من الزنا ، ولأن أسقط من السماء أحب إلي من أن أدلس... المعافى يقول: سمعت شعبة يقول : لأن أزني أحب إلي من أن أدلس .

تدليس ، برادر دروغ است . غنذر مي‌گويد : از شعبه شنيدم كه مي گفت : تدليس در حديث از زنا بدتر است ، من از آسمان سقوط كنم برايم بهتر از اين است كه تدليس كنم . معافي مي‌گويد : از شعبه شنيدم كه مي‌گفت : من زنا كنم ، بهتر از اين است كه تدليس كنم .

و در ادامه مي‌نويسد :

«خرّب الله بيوت المدلّسين، ما هم عندي إلا كذابون» و«التدليس كذب»

الكفاية في علم الرواية ، ص‏395، دار الكتاب العربي بيروت .

خداوند ، خراب كند خانه تدليس كنندگان را ، آن‌ها در نزد من جز دروغ نيستند . تدليس همان دروغ است .

آيا بازهم مي‌توان به روايت زهري اعتماد كرد ؟

زهري ، دشمن امام علي عليه السلام است :

ثانياً : زهري نسبت به امير المؤمنين عليه السلام بد گويي مي‌كرده است . ابن أبي الحديد معتزلي شافعي در شرح نهج البلاغه مي‌نويسد :

وَ كَانَ الزهْرِيُّ مِنَ الْمُنْحَرِفِينَ عَنْهُ عليه السلام وَ رَوَى جَرِيرُ بْنُ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ شَيْبَةَ قَالَ شَهِدْتُ مَسْجِدَ الْمَدِينَةِ فَإِذَا الزُّهْرِيُّ وَ عُرْوَةُ بْنُ الزُّبَيْرِ جَالِسَانِ يَذْكُرَانِ عَلِيّاً فَنَالا مِنْهُ فَبَلَغَ ذَلِكَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ (عليه السلام) فَجَاءَ حَتَّى وَقَفَ عَلَيْهِمَا فَقَالَ أَمَّا أَنْتَ يَا عُرْوَةُ فَإِنَّ أَبِي حَاكَمَ أَبَاكَ إِلَى اللَّهِ فَحَكَمَ لِأَبِي عَلَى أَبِيكَ وَ أَمَّا أَنْتَ يَا زُهْرِيُّ فَلَوْ كُنْتُ بِمَكَّةَ لَأَرَيْتُكَ كَرَامَتَكَ‏ .

شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج 4 ، ص 102

زهرى نيز از منحرفان نسبت به على عليه السلام بود . از محمد بن شيبه روايت شده است كه روزى در مسجد مدينه زهرى و عروة بن زبير نشسته بودند و از على بدگوئي ها ميكردند . اين خبر بعلى بن الحسين عليه السلام رسيد پيش آن‌ها آمده و فرمود : اما تو عروه پدرم با پدرت پيش خدا حكومت بردند خدا به نفع پدرم حكومت كرد . و تو اي زهرى ! اگر در مكه بودى نشان مي دادم كه چه شخصيتى دارى .

آيا ادعاي كسي را كه از نواصب به شمار مي‌رفته است و به همراه سرسخت‌ترين دشمنان آن حضرت همواره امير المؤمنين عليه السلام را سبّ مي‌كرده است مي‌توان در باره اهل بيت عليهم السلام شنيد و قبول كرد ؟

و امام علي بن الحسين عليه السلام در نامه به زهري مي‌نويسد :

... وَ اعْلَمْ أَنَّ أَدْنَى مَا كَتَمْتَ وَ أَخَفَّ مَا احْتَمَلْتَ أَنْ آنَسْتَ وَحْشَةَ الظَّالِمِ وَ سَهَّلْتَ لَهُ طَرِيقَ الْغَيِّ بِدُنُوِّكَ مِنْهُ حِينَ دَنَوْتَ وَ إِجَابَتِكَ لَهُ حِينَ دُعِيتَ فَمَا أَخْوَفَنِي أَنْ تَكُونَ تَبُوءُ بِإِثْمِكَ غَداً مَعَ الْخَوَنَةِ وَ أَنْ تُسْأَلَ عَمَّا أَخَذْتَ بِإِعَانَتِكَ عَلَى ظُلْمِ الظَّلَمَةِ إِنَّكَ أَخَذْتَ مَا لَيْسَ لَكَ مِمَّنْ أَعْطَاكَ وَ دَنَوْتَ مِمَّنْ لَمْ يَرُدَّ عَلَى أَحَدٍ حَقّاً وَ لَمْ تَرُدَّ بَاطِلًا حِينَ أَدْنَاكَ وَ أَحْبَبْتَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ أَ وَ لَيْسَ بِدُعَائِهِ إِيَّاكَ حِينَ دَعَاكَ جَعَلُوكَ قُطْباً أَدَارُوا بِكَ رَحَى مَظَالِمِهِمْ وَ جِسْراً يَعْبُرُونَ عَلَيْكَ إِلَى بَلَايَاهُمْ وَ سُلَّماً إِلَى ضَلَالَتِهِمْ دَاعِياً إِلَى غَيِّهِمْ سَالِكاً سَبِيلَهُمْ يُدْخِلُونَ بِكَ الشَّكَّ عَلَى‏ الْعُلَمَاءِ وَ يَقْتَادُونَ بِكَ قُلُوبَ الْجُهَّالِ إِلَيْهِمْ فَلَمْ يَبْلُغْ أَخَصُّ وُزَرَائِهِمْ وَ لَا أَقْوَى أَعْوَانِهِمْ إِلَّا دُونَ مَا بَلَغْتَ مِنْ إِصْلَاحِ فَسَادِهِمْ وَ اخْتِلَافِ الْخَاصَّةِ وَ الْعَامَّةِ إِلَيْهِمْ .

تحف العقول عن آل الرسول ص، ص: 276

بدان كه ساده‏ترين نمونه كتمان و سبك ترين بارى كه (در اين راه) به دوش مى‏كشى ، اين است كه ترس و وحشتى را كه ظالم ( از عواقب بيدادگرى و مردم آزارى در دل ) دارد تو با نزديك شدن به او ( به عنوان يك مقام دينى ) و پذيرفتن دعوت گاه و بيگاهش تسكين مى‏دهى ، و راه ضلالت را برايش هموار مى‏كنى . من چه بيمناكم كه تو فردا با گناه خود همراه ستمگران وارد شوى ، و از آن دست مزدها كه براى همكارى با ظالمان دريافت كرده‏اى بازخواست شوى ، تو اموالى را به ناحق گرفته‏اى ، به كسى نزديك شده‏اى كه حق هيچ كس را رد نمى‏كند ، و تو نيز با نزديكى به او باطلى را بر نمى‏گردانى ، با آن كه به دشمنى خدا برخاسته طرح دوستى ريخته‏اى ، مگر نه اين است كه با اين دعوت ها مى‏خواهند تو را چون قطب آسيا محور بيدادگري ها قرار دهند ، و ستمكارى‏ها را گرد وجود تو بچرخانند ؟ ترا پلى براى بلاها ( و مقاصد ) شان سازند ، نردبان گمراهي ها و مبلغ كجرويهايشان باشى ، و به همان راهى برندت كه خود مى‏روند؟

مى‏خواهند با وجود تو علماى راستين را در نظر مردم مشكوك سازند ، و دلهاى عوام را بسوى خود كشند . [ اى عالم دين فروخته ] كارى كه به دست تو مى‏كنند از عهده مخصوص‏ترين وزيران و نيرومندترين همكارانشان بر نمى‏آيد ، تو بر خرابكاريهاى آنان سرپوش مى‏نهى، پاى خاص و عام را به بارگاهشان مى‏گشائى...

از اين نيز كه بگذريم ، زهري از كساني است كه از عمر بن سعد روايت نقل كرده است و با اين كار دشمني خود را با اهل بيت عليهم السلام علني نموده است . عمر سعدي كه جگر گوشه رسول خدا را با آن وضع فجيع به شهادت رساند و نواميس رسول خدا را به اسارت گرفت . ذهبي مي‌نويسد :

عمر بن سعد بن أبي وقاص ، عن أبيه ، وعنه ابنه إبراهيم ، وقتادة ، والزهري ، ولم يلحقاه .

الكاشف في معرفة من له رواية في كتب الستة ، الذهبي ، ج 2 ، ص 61 .

عمر بن سعد ، از پدرش روايت نقل كرده و از او پسرش ابراهيم ، قتاده و زهري روايت نقل كرده‌اند .

آيا چنين كسي مي‌تواند مورد اعتماد باشد ؟ آيا روايت چنين كسي مي‌تواند منبع عقائد مسلمانان باشد ؟

نتيجه : ازدواج ام كلثوم با عمر بن الخطاب ، از افسانه‌هايي است كه بني اميه براي بردن ضربه زدن به اهل بيت عليهم السلام و صميمانه نشان دادن رابطه خلفا با امام علي عليه السلام وضع كرده‌اند .

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

+ نوشته شده توسط saam در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 15:30 |
Who links to my website? 300 the movie